عماد الدين حسن بن علي الطبري

167

كامل بهائى ( فارسي )

لا يَجِدُوا فِي أَنْفُسِهِمْ حَرَجاً مِمَّا قَضَيْتَ ( نساء 68 ) نازل شد اين حيا كجا بود ، و آن روز كه طريد رسول مروان را بازآورد و وزير خود كرد و ابو ذر را از شهر بيرون كرد و براند اين حيا كجا بود ، و آن روز كه بيت المال را تلف مىكرد اين حيا كجا بود ، و آن روز كه خماران را به امامت به شهرهاى مسلمانان مىفرستاد تا نماز بامداد از سر مستى چهار ركعت مىكردند و او را معلوم بود و منع نمىكرد اين حيا كجا بود ، و آن روز كه بنو اميه را بر مسلمانان مسلط كرد اين حيا كجا بود . در كتاب فتوح ابن اعثم كوفى آمد كه عثمان عطا بهر كه دادى صد هزار درم دادى از بيت المال عبد اللّه بن خالد بن اسيد بن العاص بن اميه آمد هشتصد هزار درهم از بيت المال به وى داد پس به حكم بن عاص فرستاد و وى طريد رسول بود به مدينه آورد و صد هزار درهم از بيت المال مسلمانان به وى داد و اين روز كه بيت المال بدين صفت تلف مىكرد و اولاد مهاجر و انصار و بنو هاشم كه قرابت دار رسول صلّى اللّه عليه و آله بودند گرسنگى مىخوردند اين حياى او كه مخالف روايت مىكند كجا بود . صاحب فتوح گفت چون صحابه جور عثمان و اتلاف مال مسلمانان كه مىكرد بديدند و اولاد مهاجر و انصار ذلت مىديدند و بنو اميه در اوج مملكت و رفاهيت به اتفاق نامه نوشتند و براى جاه عمار نامه را به وى دادند و به عثمان فرستادند عثمان عمار را چندان بزد كه از خود برفت و نماز پيشين و عصر و شام و خفتن از وى فوت شد نيم‌شب به خود آمد و قضاى نمازها كرد اصحاب بدين انتقام قيام كردند و او را بكشتند صاحب فتوح سنى بزرگ بود حاصل كه آن روز كه مؤمن همچو عمار را مىزد اين حياى او كجا بود با آنكه رسول گفت بقول مخالف « اشتاقت الجنة الى ثلث ، على ، و عثمان ، و عمار » و اين حديث در نكت عجلى وارد است . صاحب فتوح گويد كه بروزگار عثمان ابو ذر به شام افتاد و على الدوام مساوى عثمان گفتى و دشنام به وى دادى و حال‌هاى او بازگفتى معاويه اين حال به عثمان نوشت و عثمان گفت كه وى را بپالان چوبين بر شتر نهند و به مدينه فرستند معاويه او را به پالان بست و به مدينه فرستاد گوشت ران ابو ذر جمله بر بالاى پالان گسسته شده بود چون به مدينه رسيد مروان را حكم كرد كه وى را بر شتر برهنه نشانند و به ربذه فرستند و منادى كردند كه نبايد كه هيچ كس تشييع ابو ذر كند . امير المؤمنين على و حسن و حسين و عبد اللّه عباس و عمار و مقداد و جمعى سوار